تبليغاتX
عشق پرواز
صفحه اصلی | آرشیو کامل مطالب | عناوین مطالب | درباره من | درباره عشق پرواز | پیوند ها| ارتباط با ما

سرلشکر شهید خلبان علی اکبر شیرودی

به یاد تیز پروازان هوانیروز نیروی زمینی ارتش

Image

در دي ماه سال 1334 در قريه «بالا شيرود» واقع در حومه تنكابن نوزادي متولد شد كه او را علي اكبر ناميدند. او كودكي را در زير سايه پرمهر و زحمتكش پدر كشاورز خويش گذراند و علوم و قرآن را از او آموخت. علي‌اكبر تا سال سوم دبيرستان در مدرسه روستاي مجاور تحصيل نمود و سپس عازم تهران شد. شيرودي با اتمام تحصيلات متوسطه در سال 1351 وارد ارتش شد و پس از طي دوره مقدماتي خلباني و دوره خلباني هلي‌كوپتر كبرا با درجه «ستوانياري» فارغ‌التحصيل گشت. در رژيم منحوس پهلوي صبر و انتظار پيشه كرد. زمانيكه راهپيمائي مردم در خيابان‌ها شروع شد وي از اولين ارتشياني بود كه به صفوف مردم پيوست و به فرمان امام پادگان را ترك كرد و اقدام به تشكيل گروه چريكي نمود. علي‌اكبر در تشكيل كميته استقبال از امام در كرمانشاه نقش مهمي را ايفا نمود و سرپرست گروه گشت و حفاظت شهر كرمانشاه را بر عهده گرفت. شيرودي پس ازا نقلاب از بنيان‌گزاران كميته در كرمانشاه بود و همكاري بسياري با سپاه پاسداران داشت و با شروع جنگ تحميلي ساعتي از جبهه فاصله نگرفت 40 بار سانحه ديد و 300 بار هلي‌كوپترش مورد اصابت گلوله قرار گرفت او با دارابودن بالاترين ساعت پرواز جنگي در جهان ارتفاعات غرب را جولانگاه خويش قرار داد و سرسختانه مي‌جنگيد. ستاره درخشان غرب در هشتم ارديبهشت سال 1360 در قره بلاغ دشت ذهاب پس از انهدام چند تانك هلي كوپترش از پشت مورد اصابت گلوله قرار گرفت و پس از 27 ماه مبارزه عاشقانه به شهادت رسيد و درياي مواج انقلاب را با خون خويش متلاطم ساخت. شيرودي دو فرزند به نام‌هاي ابوذر و عادله از خود به يادگار نهاد.

روایت شهادت شیرودی نوشتهی:«سروان خلبان فرهاد خدامراديان»

تازه به منطقهء عملياتي سومار رسيده بودم و فقط يك پرواز عملياتي داشتم؛ آن هم با «يحيي شمشاديان»  آن عمليات هم بيشتر حكم شناسايي منطقه را داشت نه انجام عمليات. البته شناسايي هم بي‏فايده نبود، چرا كه درست روي مواضع دشمن پرواز مي‏كرديم و محل استقرار توپخانه، قرارگاهها و نيروهاي پياده را روي نقشه علامت‏گذاري كرده و در اختيار تيپ قرار مي‏داديم. قرار بود روز بعد براي انهدام آنها، پرواز رزمي انجام دهيم.

ساعت 4 صبح، همگي بيدار شديم و پس از نماز به سوي اهداف از پيش تعيين شده به پرواز درآمديم.
عراقي‏ها هنوز خواب بودند و اصلن انتظار حمله از سوي ما را نداشتند. بچه‏ها با استفاده از اين فرصت، تجهيزات جنگي آنها را منهدم و بسياري از عراقي‏ها را هدف قرار دادند. نيروهاي بازماندهء عراقي، زماني كه شروع به پدافند كردند، يحيي شمشاديان دستور پايان عمليات و بازگشت به پايگاه را صادر كرد.
حدود ساعت 6:20 به پايگاه برگشتيم. هوا هنوز تاريك بود. براي خوردن صبحانه به ناهارخوري رفتيم. در آنجا مورد استقبال همكاراني كه در عمليات شركت نداشتند، قرار گرفتيم. ما نيز خبر انهدام نيروهاي دشمن را به آنها داديم.
انتظار داشتم كه فرمانده عمليات، مرا براي ماموريت جديدي فرا بخواند. با چنين انديشه‏اي چشم به در خوابگاه دوخته بودم. ساعت 12 بود كه ورود سرباز عمليات، به دستور فرمانده گروه، مرا به عمليات فرا خواند. من به خيال اينكه به عمليات جديدي اعزام خواهم شد، با سرعت خود را به اتاق عمليات رساندم. ايشان از من خواستند تا به «سرپل ذهاب» بروم. آن روزها در منطقهء سرپل ذهاب، درگيري كمتر بود و در سومار بيشتر. لذا به فرمانده گروه گفتم:
- جناب سرهنگ، من هنوز 48 ساعت نشده كه اينجا آمده‏ام و فقط در دو عمليات شركت كرده‏ام.
- مي‏دانم، ولي شما به منطقهء سرپل ذهاب آشنايي بيشتري داريد و اگر تو را به سرپل مي‏فرستم، به پيشنهاد «اكبر شيرودي» است، كه او هم از آشنايي شما با آن منطقه اطلاع دارد.

با شنيدن نام شيرودي كه از خلبانان بسيار ماهر هوانيروز بود، چيزي براي گفتن نداشتم و مطمئن شدم كه حتمن عملياتي در پيش است كه مرا براي آنجا خواسته است. بلافاصله با فرمانده و ساير دوستان خداحافظي كرده و به همراه «امير دليري پور» به طرف سرپل ذهاب پرواز كردم.
با رسيدن به منطقه، مورد استقبال جناب شيرودي و ساير دوستان قرار گرفتيم. پس از آن، شيرودي از من خواست تا به اتفاق هم، يك پرواز شناسايي انجام دهيم. پس از سوختگيري هليكوپتر، به همراه ايشان به منطقهء «چم امام حسين» در پشت ارتفاعات بازي دراز، پرواز كرديم.
ديده‏‎بانان عراقي كه از آمدن ما اطلاع پيدا كرده بودند به طرف ما شليك كردند و ما نتوانستيم شناسايي كاملي انجام دهيم و مجبور به بازگشت شديم. پس از بررسي نحوهء پدافند عراقي‏ها، به اين نتيجه رسيديم كه نمي‏توانيم از راه هوا شناسايي خوبي انجام دهيم، لذا به پيشنهاد جناب شيرودي، قرار شد شناسايي از راه زمين انجام شود.

شيرودي براي هماهنگي به قرارگاه تيپ رفت و من نيز براي استراحت به خوابگاه رفتم. بچه‏ها از ديدنم خوشحال شدند و يكي از آنها با صداي بلند گفت: «با آمدن فرهاد جمع‏مان جمع شد؛ ديگر كار عراقي‏ها تمام است.»
شيرودي حدود ساعت 8 شب در محل غذاخوري خبر عمليات ارتفاعات بازي دراز را اعلام كرد. پس از صرف شام، ساعتها در مورد نحوهء عمليات فردا باهم مشورت كرديم.

براي انجام عمليات، همه مي‏خواستند در اولين پرواز شركت كنند و سر اين موضوع با شيرودي بحث مي‏كردند. شيرودي با مشاهدهء اين وضع، به همه قول داد تا دست‎كم هركدام در يك سورتي پرواز شركت داشته باشند.
آن شب ساعت 10، شيرودي همراه سرهنگ «احمد پيشگاه هاديان» به اتاق ما آمدند و نقشه‏اي را كه همراه داشتند، روي زمين پهن كرده و شروع به بررسي نحوهء انجام عمليات كرديم. 

در حين بررسي نحوهء حمله به دشمن، شيرودي به من گفت: « عمليات بسيار سنگين و دشواري در پيش داريم و بايد خيلي مواظب باشيم؛ مخصوصن تو كه در هر سورتي پرواز بايد با بيش از 5 فروند هليكوپتر كبرا همراه باشي. از آنجا كه منطقهء عمليات كوهستاني است و اگر هليكوپتر آسيب ببيند، جايي براي نشستن ندارد. تو بايد در كمترين زمان خودت را به آنجا برساني.»
پس از بررسي طرح عمليات، شيرودي و احمد به اتاق خودشان رفتند.
با آگاهي از عملياتي كه در پيش بود، تيم‏هاي فني با سرعت كار مي‏كردند و هليكوپترها را براي عمليات سرويس و آماده‎سازي مي‏كردند. از طرفي هركدام از خلبانان كه شيرودي را مي‏ديدند، از او مي‏خواستند كه آنها را در پرواز اول منظور كند و شيرودي هم به نحوي به آنها پاسخ مي‏داد و اميدوارشان مي‏كرد. من در اين عمليات خيالم راحت بود زيرا خلبان تنها هليكوپتر 206 بودم و طبق برنامه، «رسكيو» ي آن عمليات، هليكوپتر من بود.

وقتي مشغول خوردن صبحانه بودم كه احمد صدايم كرد. به دنبال او از غذاخوري خارج شدم و به طرف اتومبيلي كه شيرودي پشت فرمان آن بود رفتيم و بلافاصله پس از سوار شدن، از پايگاه خارج شديم.
وقتي وارد جادهء «دانه خوش» شديم، فهميدم كه براي شناسايي زميني مي‏رويم. نزديكي‏هاي «بازي دراز» اتومبيل را مقابل ژاندارمري پارك كرديم و پياده به طرف محل شناسايي راه افتاديم. براي آنكه شناسايي خوبي انجام بدهيم، به طرف ديده‏باني رفتيم و پس از هماهنگي با او، به بررسي شيارهايي كه براي پرواز مناسب بود، پرداختيم. در اين هنگام عراقي‏ها با آتش توپخانه و خمپارهء‌ 120 م‏م محل ما را مورد هدف قرار دادند.
به هر صورتي كه بود، شناسايي را انجام داديم و به طرف پاسگاه به راه افتاديم. از پاسگاه نيز بلافاصله به طرف پايگاه اصلي حركت كرديم. ساعت 11 شب به قرارگاه اصلي رسيده و براي استراحت به اتاق‏هايمان رفتيم.
صبح روز بعد، اكبر وارد اتاق توجيه خلبانان شد گفت: «بچه‏ها، آخرين توجيه، امشب ساعت 9 يادتان نرود.»
از ساعت 5 / 8 شب همگي منتظر بوديم. اكبر ساعت 45 / 8 به اتاق بريفينگ آمد و طرح عملياتي خود را ارائه داد. ايشان يك طراح بي‎نظير و تمام‏عيار عمليات جنگ بود و طرح‏هاي عملياتي او براي هوانيروز، رد خور نداشت و كمتر كسي مي‏توانست به طرح او ايرادي بگيرد. آن شب نيز، طرح حملهء او مورد بررسي و قبول همهء خلبانان قرار گرفت.
ساعت 4 صبح، زنگ بيدارباش زدند. همگي برخاستيم و به اتاق توجيه رفتيم. همه دچار دلشوره و اضطراب بوديم. همگي خلبانان دوست داشتند كه در اولين پرواز منظور شوند. سرانجام اكبر پوشه‏اي را باز كرد و گفت: «با عرض معذرت از آنهايي كه در اولين سورتي منظور نشده‏اند، اسامي خلبانان سورتي اول را مي‏خوانم. بقيهء خلبانان نيز آمادهء پرواز در سورتي دوم باشند.» آنگاه اسامي را خواند و لحظاتي بعد هليكوپترها به طرف اهداف تعيين شده به پرواز درآمدند.

وقتي به منطقهء درگيري رسيديم، توپخانهء ايران به شدت كار مي‏كرد و ادوات زرهي و نيروهاي پيادهء عراق را زير آتش پرحجم خود قرار داده بود. هماهنگي ميان نيروهاي پياده – مكانيزه و هوانيروز ارتش بسيار عالي بود. ما به راحتي اهداف خود را پياده كرده و چندين موضع استراتژيك، سنگرهاي اجتماعي، مقرهاي توپخانه و تانكهاي عراقي را منهدم كرديم. از آنجا هليكوپتر نجات جزو آخرين هليكوپترهاست، به راحتي و با چشم غيرمسلح، انهدام آنها را مي‏ديدم. هليكوپترها پس از اتمام عمليات به دستور شيرودي براي تجهيز مهمات به پايگاه خود بازگشتند.
وقتي به پايگاه رسيديم، تيم دوم، بي‏درنگ به پرواز درآمد. اين بار به جاي من، يك فروند هليكوپتر214 به عنوان هليكوپتر نجات رفت و شيرودي به من گفت كه آمادهء پرواز در سورتي سوم باشم. شيرودي نيز از هليكوپتر خود پياده شد و به طرف هليكوپتر ديگري كه آمادهء عمليات بود رفت و مرحلهء دوم عمليات با پرواز آنها آغاز شد.
سرانجام انتظار به پايان رسيد و صداي هليكوپترها، منطقهء سرپل ذهاب را به لرزه درآورد. هليكوپترهاي كبراي شركت كننده در مرحلهء دوم همگي بر زمين نشستند و به دنبال آن، هليكوپترهاي 214 نيز به منطقهء فرود رسيدند. آنها را شمردم. ناگهان دلهره‏اي وجودم را گرفت. بله 214 ها پنج فروند بودند و يك فروند از آنها بازنگشته بود. به طرف هليكوپترها دويدم و ديدم در سمت مسافر يكي از آنها باز شد و خلبانان هليكوپتر غايب از آن پياده شدند. از يكي از آنان جوياي ماجرا شدم. گفت: «هليكوپتر هنگام تخليهء مهمات، هدف قرار گرفت و منهدم شد ولي صدمه‏اي به خدمهء آن نرسيد.» 

با اشارهء شيرودي به طرف هليكوپتر خودم كه آمادهء پرواز شده بود رفتم. اين بار نيز شيرودي از هليكوپترش پياده شد و بلافاصلهء سوار هليكوپتر آمادهء ديگري شد و مرحلهء سوم عمليات آغاز گرديد.
وقتي به منطقهء درگيري رسيديم، سربازان ايراني را ديدم كه اسراي عراقي را كه تعدادشان زياد بود به صورت دشتبان به پشت جبهه تخليه مي‏كردند. جلوتر رفتيم؛ از توپخانه و پدافند دشمن، خبري نبود، آنها منطقه را ترك كرده و در حال فرار بودند. به دستور شيرودي، هليكوپترها به طرف نيروهاي در حال فرار حمله كردند. من كمي دورتر از آنها، منطقه را زير نظر داشتم و مي‏ديدم كه خلبانان كبرا چگونه راكت و گلوله‏هاي مسلسل خود را به سمت نيروهاي عراقي شليك مي‏كنند.
پس از اتمام مهمات، به پايگاه خود بازگشتيم. در بين راه، شيرودي پس از تشكر از بچه‏ها، به شوخي با آنها پرداخت. من نيز از راديوي هليكوپتر به حرفهاي آنها گوش مي‎دادم و مي‏خنديدم.
وقتي به پايگاه رسيديم، از طرف تيپ اعلام كردند كه ديگر نيازي به هليكوپتر ندارند و نيروهاي پياده، مشغول جمع‏آوري ادوات و افراد باقيماندهء عراقي هستند.
در حالي كه از هليكوپتر فاصله مي‏گرفتيم، نگاهي به ساعت انداختم؛ ساعت دقيقن 6 بعد از ظهر بود كه يادم آمد هنوز هيچكدام ناهار نخورده‏ايم. پس از صرف ناهار، به اتاق بريفينگ رفتيم و منتظر پاتك احتمالي دشمن شديم.
طبق آخرين اطلاعاتي كه به ما داده بودند، بيش از 5 هزار نفر از نيروهاي دشمن كشته، تعداد زيادي اسير و بيش از 200 دستگاه تانك و نفربر دشمن، منهدم شده بود.
حدود ساعت 5/ 6 بعد از ظهر، پاتك دشمن شروع شد و به ما دستور حمله دادند. اين بار نيز 5 فروند هليكوپتر كبرا به همراه هليكوپتر من، به طرف منطقهء «كلانتر» كه مشرف به بازي‏دراز بود، اعزام شديم. در اولين مرحله، 10 تانك دشمن منهدم شد. عراقي‏ها با ديدن ما شروع به عقب‏نشيني كردند و ما هم با خيال راحت به پايگاه خود بازگشتيم. شيرودي بلافاصله به قرارگاه تيپ رفت و 5 / 9 شب برگشت و گفت كه از همهء ما تشكر كرده‏اند و همگي تشويق شده‏ايم.

به دستور قرارگاه تيپ، به كرمانشاه رفتيم. شيرودي براي شركت در كميسيون به لشگر رفت، ما هم پس از 22 روز سري به منزل زديم. قرار شد شيرودي پس از پايان كميسيون، به منزل ما بيابيد و به اتفاق هم به سرپل برگرديم.
ساعت 3 صبح، اتومبيل عمليات آمد و ما در تاريكي مطلق به پرواز درآمديم. شيرودي مستقيمن به طرف قرارگاه تيپ رفت. من هم براي استراحت به اتاق خود رفتم. ساعت 7 صبح در اتاق توجيه خلبانان جمع شديم و شيرودي در مورد پاتك شديد دشمن در ارتفاعات بازي‎دراز صحبت كرد. قرار شد هوانيروز دوباره وارد عمل شود و جلوي پيشروي نيروهاي زرهي عراق را بگيرد.
اولين تيم پروازي آماده شد و به سوي دشمن به پرواز درآمديم. دشمن با تمام قوا پاتك زده و همه جا را زير آتش بسيار شديد گرفته بود. عراقي‏ها با ديدن ما شروع به پدافند كردند و با آتش شديدي از ما استقبال كردند.
خلبانان كبرا بي‏محابا خود را به نيروهاي عراقي نزديك كردند و در اولين يورش، بسياري از ادوات زرهي‏شان را به آتش كشيدند. دشمن نيز متقابلن حجم آتش خود را زيادتر كرد و چون خيلي به آنها نزديك شده بوديم، به سوي ما توپ زماني 57 م‏م شليك مي‏كردند. يكي از گلوله‏ها بالاي سر هليكوپتر من منفجر شد و براي لحظاتي كنترل هليكوپتر از دستم خارج شد. هليكوپتر به طرف زمين مي‏رفت، در نزديكي‏هاي زمين به خود آمدم و فرامين هليكوپتر را كنترل كردم. خوشبختانه فرامين جواب داد و هليكوپتر از سقوط نجات پيدا كرد. موضوع را به شيرودي كه شرپرست تيم بود، اطلاع دادم و او كه مهماتش تمام شده بود گفت: «آيا مي‏تواني پرواز بكني؟» من هم در جواب گفتم: «سعي خود را مي‏كنم.» 

هليكوپتر را به طرف پايگاه برگرداندم. هليكوپترهاي ديگر نيز كه مهماتشان تمام شده بود براي بارگذاري مجدد مهمات به طرف پايگاه پرواز كردند. در راه يكي از چراغ‏هاي اضطراري موتور اصلي هليكوپتر روشن شد. به ناچار مجبور به فرود اضطراري شدم. البته از منطقهء دشمن دور شده بوديم و نشست ما اشكالي نداشت. سريعن وضعيتم را به شيرودي اطلاع دادم. او گفت كه در مراجعت، يك تيم فني خواهد آورد و از من خواست كه هليكوپتر را ترك نكنم.
محل فرود ما نزديك روستايي در اطراف سرپل ذهاب بود. اهالي آن روستا با ديدن ما به سويمان آمدند و وقتي فهميدند هليكوپتر ما آسيب ديده و بايد مدتي آنجا بمانيم برايمان غذا و چاي آوردند و پذيرايي بسيار خوبي از ما به عمل آوردند. دقايقي بعد صداي هليكوپترها در فضا پيچيد و هليكوپتر نجات در كنار ما بر زمين نشست. خلبان آن كه سروان «بادكو» بود. در اين هنگام هليكوپتر كبراي شيرودي بالاي سر ما آمد و دوري زد و چراغ روشن كرد. من به تماشاي او ايستادم. پس از مدتي با چند بار خاموش و روشن كردن چراغ هليكوپترش و تكان دادن دست، به پرواز ادامه داد. سروان بادكو هم كه هليكوپتر نجات آن تيم بود، بلند شد و به دنبال شيرودي رفت.
من، هرچند با چشمانم آنها را بدرقه مي‏كردم، ولي دلم نيز همراه آنها بود. آنها رفتند و رفتند تا كاملن از ديدگانم محو شدند. با تمام وجود از خدا، سلامتي آنها را مي‏خواستم. نمي‏دانم چرا نحوهء خداحافظي شيرودي، دلم را به غم آورد. هرچند كه به خودم دلداري مي‏دادم و مي‏گفتم كه او براي تشكر از من، چراغ زده و دست تكان داده، ولي ته دلم احساس غم مي‏كردم و دلشورهء عجيبي تمام اعماق وجودم را فراگرفته بود.
به داخل هليكوپتر رفتم و سعي كردم كه با راديو تماس بگيرم، ولي از آنجا كه اطراف محل فرود ما را كوه احاطه كرده بود، تماس راديويي برقرار نمي‏شد. تيم فني هنوز خودش را به ما نرسانده بود و مجبور بودم كه كنار هليكوپتر بمانم.
لحظات به كندي مي‏گذشت. هرچند از نظر زماني بيش از يك ساعت نگذشته بود، ولي به قدري احساس درد و غريبي مي‏كردم كه گويي قرن‏ها در انتظار نشسته بودم. سرانجام صداي هليكوپترها در فضا پيچيد. ناخودآگاه، شروع به شمارش هليكوپترهايي كه برمي‏گشتند كردم. از هليكوپتر كبراي چهارم، خبري نشد كه نشد. دلشوره‏ام بسيار بيشتر شد. با خود نگفتم نكند بلايي به سر شيرودي آمده باشد. اين توهم در ذهنم هر لحظه قوت مي‏گرفت. در اين حال اتومبيل تيم فني به محل رسيد و شروع به انجام تعميرات كردند. وقتي از آنها سوال كردم، اظهار بي‏اطلاعي كردند، چون اعضاي تيم فني نيز همراه با گروه پروازي شيرودي از پايگاه خارج شده بودند.
لحظات به كندي عجيبي مي‏گذشت و دستم از همه جا كوتاه بود. ناگهان صداي هليكوپتري در فضا پيچيد. وقتي نگاه كردم ديدم هليكوپتر 214 رسكيو كه به منطقه مي‏رود. از ديدن شتاب او، بر نگراني‏ام بسيار افزوده شد. تصميم گرفتم موقع مراجعت، وقتي به بالاي سرم رسيد با او تماس برقرار كنم.
تيم فني هنوز مشغول كار بودند و هليكوپتر آماده نشده بود. وقتي صداي هليكوپتر به گوشم خورد، به داخل هليكوپترم رفته و با راديو تماس گرفتم. خلبان هليكوپتر نجات، صداي مرا دريافت كرد و با گريه گفت: «اكبر شهيد شد» و بلافاصله از ما دور شد و به سمت پايگاه رفت.
من هاج و واج از هليكوپتر پائين آمدم. بچه‏هاي فني با ديدن رنگ پريده‏ام دست از كار كشيدند و دور مرا گرفتند. قبل از آنكه آنها از من سوالي بكنند، گفتم: «اكبر شهيد شد» و شروع به گريهء شديد كردم. بچه‏هاي تيم فني با شنيدن اين خبر از سوز دل گريه سردادند. با خود گفتم اكبر همواره در آرزوي خدمت به كشورش بود و هميشه در آرزوي شهادت براي سرزمين‏اش بود و سرانجام با رشادتهاي بسياري كه از خود بروز داد به آرزوي ديرينه‏اش رسيد.
دقايقي بعد با تلاش تيم فني، هليكوپترم آمادهء پرواز شد. بلافاصله به طرف پايگاه پرواز كردم. در آنجا خود را به اتاق عمليات رساندم و با ديدن فرمانده گفتم:
- اكبر كجاست؟
فرمانده كه چشمانش از گريه سرخ شده بود با ديدن من خود را كنترل كرده و گفت:
- چيزي نيست، اكبر مجروح شده و با هليكوپتر به كرمانشاه اعزام شده است.
نگاهي به ساير دوستانم انداختم. آنها نيز گريه مي‏‎كردند و معلوم بود كه اكبر به آرزويش رسيده است.

«اكبر» بارها از آرزويش به من گفته بود. او كسي نبود كه از ياد ملت برود. آن قدر رشادت نشان داده بود كه حد نداشت. هركسي ديگر نيز اگر حتا يك اقدام او را در طول جنگ با انبوه تانكهاي رژيم عراق انجام مي‏‎داد، جاودانه مي‏‎شد؛ در حالي كه صدها ماموريت جنگي انجام داده بود و عظمت و استواري كوه را در كارهاي خود معني كرده بود. او از عظيم‏ترين كوهها با عظمت‏تر و از همهء قهرمانان پيش‏تر بود. نام شيرودي تا ابد در تاريخ ايران ثبت شده و هر جا نام ايران آورده شود، نام شيرودي نيز همچون ستاره‏اي بر آن پرتو مي‏افكند

|+| نوشته شده توسط رضا رحمانی در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385 و ساعت 1:52 بعد از ظهر | 

آخرین ارسال ها
توپولف "تابان " پس از فرود در شرايط اضطراري دچار سانحه شد
سانحه فوکر و ایرباس ایران ایر
علت سقوط توپولف کاسپین در قزوین مشخص شد
شرکت " آتا ايرلاين" تبريز فعاليت خود را آغاز کرد
هواپیمایی آتا
خروج ایرباس 300 هما از باند فرودگاه اهواز
سقوط آواکس نیروی هوایی ارتش
عکس های من از آسمان تبریز - سری اول
تصاویر هواپیماهای غیر نظامی سانحه دیده ی ایرانی
یه کلــوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف

Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar
استفاده از مطالب با ذکر لینک و نام عشق پرواز آزاد است