تبليغاتX
عشق پرواز
صفحه اصلی | آرشیو کامل مطالب | عناوین مطالب | درباره من | درباره عشق پرواز | پیوند ها| ارتباط با ما

خاطرات سرهنگ خلبان بهزاد معزي ( بخش سوم )
گردان 707 و مشكلات هماهنگي


دورة ستاد فرماندهي من درآمريكا به‌اپايان رسيد و در سال 1352 برگشتم تهران. در تهران به‌معاونت عمليات نيروي هوايي كه رأس آن آذربرزين بود منتقل شدم. در آن‌جا در قسمت يكنواختي مشغول به‌كار شدم. يكنواختي بخشي است كه نزديكي زيادي با بخش آموزش دارد. يعني آموزشها و امتحانات مختلف را كه خلبانها بايد مي‌دادند هماهنگ مي‌كرد. كار ما در اين بخش دستورالعمل‌هاي عملياتي، چكهاي مختلف ساليانه يا شش ماهه يا چك پرواز با دستگاه كور بود.

چند ماهي كه در يكنواختي بودم براي پرواز با گردانC130 هماهنگ كرده بودم. هفته‌يي سه چهار روز مي‌رفتم براي پرواز. با خلبانها و دانشجوياني كه مي‌خواستند پرواز كنند به‌دوشان‌تپه مي‌رفتم و مي‌پريدم.


اعزام مجدد به‌آمريكا براي آموزش دورة 707

در راستاي گسترش برد هواپيماهاي شكاري قرار شد نيروي هوايي هواپيماي تانكر يعني سوخت‌رسان707 بخرد. به‌اين وسيله هواپيماهاي شكاري ايران مي‌توانستند مقدار زيادي از خليج فارس را بپوشانند. مدتي بررسي شده و ظاهراً خود فرمانده نيروي هوايي من را براي فرماندهي گردان انتخاب كرده بود. در اين موقع تازه سرگرد شده بودم. اين‌طور كه بعداً شنيدم آذربرزين با انتخاب من موافق نبوده و مي‌خواسته نفرات خودش را بفرستد. اما به‌هرجهت من انتخاب شدم و به‌اتفاق چند نفر ديگر از جمله سروان ببرزاده، سروان صفري و سروان حسيبي و تعدادي ديگر براي ديدن دورة‌707 اعزام شديم به‌آمريكا.
اين دوره را در كارخانه‌اش ديديم. اول دورة زميني آن بود. بعد دورة پروازي‌اش بود. هم‌چنين قرار شد بعد از پايان دورة تصديق بين‌المللي خطوط هوايي را هم بگيريم. كلاس رفتيم. آزمايش داديم و تصديق را هم گرفتيم. همزمان با پايان دورة ما، نيروي هوايي با كارخانه قرارداد بسته بود كه براي عملياتي‌كردن و گسترش آموزش هواپيماهاي 707 تعدادي ازخلبانان آمريكايي را با گردانندگان عملياتي‌شان به‌ايران بفرستند. قبلاً تعدادي از نفرات اداريش را فرستاده بود.
در پايان دورة ما دو سه هواپيما آماده شده بود. ما آنها را با پرسنلش از طريق اسپانيا به‌ايران آورديم. در ايران محل استقرار ما در فرودگاه مهرآباد بود. اين دوران براي من يكي از پيچيده‌ترين دورانهاي خدمتم بود. براي اين كه در تمام مدت علاوه برآن كه بايستي مشكلات و مسائل گردان را حل‌و‌فصل كنم با تعداد زيادي آمريكايي مواجه بودم كه به‌عنوان مستشار به‌گردان من فرستاده شده بودند. و اين مسائل را به‌شدت پيچيده‌تر و مشكلتر مي‌كرد.با تعدادي از مستشاران مشكلي نداشتيم. آنها كار خودشان را مي‌كردند و ما هم نهايت احترام را برايشان قائل بوديم. اما برخي از آنها حد و مرز كار و محدودة مسئوليت خود را نمي‌شناختند. اين موجب مي‌شد كه من به‌عنوان فرمانده آن قسمت با مشكلات زيادي مواجه شوم. مثلاً من فرمانده گردان آن‌جا بودم. روزي كه به‌محل كارمان آمديم آقاي شارلوت، مسئول كل آمريكاييهاي آن‌جا را ديدم. او قبل از من به‌گردان رفته بود. با وجود اين ضمن خوش‌آمد به‌او گفتم: « مثل اين كه قراراست شما در اين‌جا با ما كمك كنيد؟». گفت بله. محل كار خودم و او را پرسيدم. اتاق بزرگي را نشانم داد كه 25ـ30متر طولش بود. دو دست مبل شيك در آن گذاشته بودند. گفت اين اتاق خودش است اتاق عمليات هم اتاق خيلي بزرگي بود و سه چهار آمريكايي نشسته بودند. گفتم جاي ما كجاست؟ از من خواست تا با او بروم جايم را كه مثلاً فرمانده آن قسمت بودم نشان بدهد. رفتيم كنار اتاق خودش يك اتاق 2در3 بود. يك ميز با يك صندلي در آن گذاشته بودند كه من با زحمت ازكنارش رد شدم. خنده‌يي كرد وگفت اين اتاق شماست؟ با تعجب گفتم اين‌جا جاي من است؟ چطور است كه‌اتاق‌هايمان را عوض كنيم؟ مقداري تغيير رنگ داد و گفت منظورت چيست؟ گفتم مستر شارلوت از طرف فرمانده نيروي هوايي، فرمانده‌ اين هواپيماها من هستم. و شما به‌عنوان مستشار هستيد. گفت بله گفتم پس شما بياييد دراين اتاق، من مي‌روم توي آن اتاق. گفت ما اين‌جا نشست داريم. گفتم من نشست ندارم؟ فقط شما نشست داريد؟ گفت چرا عصباني هستيد؟ گفتم عصباني نيستم از كار شما متأسفم. گفت من اتاقم را نمي‌توانم عوض كنم. گفتم اشكالي ندارد. اين سه چهار پارتيشن اتاق عمليات تا فردا صبح برداشته مي‌شود و شما جاي اينها هستيد. بقيه هم مي‌روند به‌اتاق ته راهرو… گفت من بايد صحبت كنم. گفتم صحبت بكني نكني من فردا صبح اينها را جمع مي‌كنم. اين اولين درگيري و مستقيم من با مستر شارلوت بود. دوباره گفت بعد بايد با هم مذاكره كنيم. ديدم حداقل حرف من را هم نمي‌پذيرد. با وضعيتي هم كه براي خودش و من درست مي‌كرد عملاً نمي‌توانستم به‌عنوان يك فرمانده عمل كنم و پاسخگو باشم. براي همين گفتم من در اين مورد هيچ مذاكره‌يي با شما ندارم. اين كار بايد انجام شود. برخورد من باعث شد كه به‌زودي اتاق را خالي كردند و ميز و صندلي گذاشتند. يكي براي من و يكي براي معاونم. چند اتاق ديگر هم درست كرديم براي ساير ايرانيها.
اما مشكل ما هنوز خاتمه نيافته بود. من وظيفه داشتم كه ضمن رعايت حداكثر احترام نسبت به‌ميهمانان خارجي گردان، مدافع و محافظ منافع خلبانهاي ايراني باشم. مسئول عمليات آمريكايي‌ها آقايي به‌نام كاپيتان مچسني بود. او براي خودش برنامه مي‌ريخت و بدون اطلاع من به‌ديگران ابلاغ مي‌كرد. يكي دو هفته صبر كردم و عاقبت يك روز از او سؤال كردم شما اين‌جا كارتان چيست؟ گفت مسئول قسمت عمليات هستم. گفتم كار من چيست؟ گفت شما فرمانده گردان قسمت ايراني هستيد. گفتم گردان قسمت ندارد. برنامة پروازي را كه شما مي‌نويسيد من بايد ببينم. افسر عمليات من هم بايد ببيند. خلبانهاي ايراني را ما برايشان پرواز مي‌گذاريم، نه شما. گفت نه نمي‌شود بايد با مستر شارلوت صحبت كنيم. ديدم حرف منطقي سرش نمي‌شود. گفتم من اين كار را مي‌كنم تو اگر خواستي با مستر شارلوت صحبت كن! رفته بود صحبت كرده بود و مثل اين كه به‌او گفته بودند كوتاه بيا! چون برنامه‌يي را آورد و گفت اين برنامة ماست. ديدم خلبانهاي خودش را بيشتر گذاشته‌است. جابه‌جا كردم و گفتم جاي خالي بگذار تا ما تعيين كنيم. از آن به‌بعد براي خلبانهاي ايراني بيشتر جا گذاشت. اما آقاي مچسني روابطي داشت كه براي ما جداً مشكل ايجاد مي‌كرد. مثلاً او هميشه به‌حالت نيمه‌مست سر كار مي‌آمد و فضاي بسيار بدي در محيط كار ايجاد مي‌كرد. من به‌راستي مانده بودم با او چگونه برخورد كنم؟
بعد از يكي دو ماه يك معلم از كارخانة بوئينگ آمد به‌نام «گلن بلو استايم». او علاوه براين كه‌انسان بسيار خوبي بود در گذشته معلم خود من هم بود. بنا به‌آشنايي قبلي از من پرسيد مشكلي نداري؟ گفتم چرا دارم. اولاً هر روز صبح كه آقاي مچسني مي‌آيد اين‌جا بايد يك تابلو «كبريت نكشيد» گردنش آويزان باشد. تعجب كرد و گفت يعني چه؟ گفتم ايشان از در كه وارد مي‌شود بوي الكل همه جا را برمي‌دارد. ما چنين چيزي در خلباني نداريم. ثانياً برنامه‌ريزيها اين طور است. ثالثاً در اسرع وقت من و يك نفر ديگر بايد معلم بشويم تا خودمان معلم ايراني توليد كنيم. آقاي گلن بلو استايم گفت موافقم تو خودت مي‌تواني معلم شوي. بعد هم خودت نفر دوم را آموزش بده. رفت و صحبت كرد. از ماجراهاي پشت پرده من خبر ندارم اما فهميدم با سايرين در آن‌جا درگير شده است. بعد هم با كارخانه بوئينگ تماس گرفت و كارخانه هم از من حمايت كرد. در رابطه با مشروب‌خوري آقاي مچسني هم كه صورت بسيار بدي داشت گفت خود شارلوت به‌او ده روز وقت داده برود خانه و ترك كند بعد سر كار بيايد و تكرار هم نشود.
مشكل مهمي‌كه با آن روبه‌رو بودم اين بود كه كار آموزش كند پيشرفت مي‌كرد. ما بايستي در مدت بسيار كوتاهي به‌يك خودكفايي نسبي مي‌رسيديم. براي رسيدن به‌اين مدار آموزش پرواز مهندسين پرواز و سوختگيري را دو برابر كردم تا مرتباً پرواز كنند و آموزش را زودتر ببينند و معلم شوند. از مسئول آمريكايي سوختگيري پرسيدم كي كارشان تمام مي‌شود؟ گفت حداقل يك سال طول مي‌كشد. گفتم چرا يك سال؟ گفت براي اين كه در هرپرواز 4ـ 5كنتاكت بيشتر انجام نمي‌دهند. كنتاكت يعني هواپيماي شكاري مي‌آيد زير هواپيماي سوختگير. بعد بوم هواپيما يعني لولة بنزين دهنده را هدايت مي‌كردند به‌پشت كابين خلبان كه محل سوختگيري بود. بعد از وصل توسط قفل مغناطيسي نگه داشته مي‌شد تا بنزين‌گيري شود. گفتم چرا 6تا؟ از اين به‌بعد هرپروازي كه مي‌كني بايد حداقل 20تا كنتاكت داشته باشيد. گفت مستر شارلوت و مچسني گفته‌اند. گفتم برو به‌آنها بگو من گفته‌ام. بايد كارشان دو سه ماهه تمام شود. شما فكر كرده‌ايد در زيمبابوه هستيد كه چند تا سياهپوست افتاده باشد در زير دستتان؟ همة اينها كه با شما كار مي‌كنند در سطح دانشگاهي هستند. و واقعيت هم اين بود كه بسياري از همافران ما ديپلم گرفته بودند و دو سه سال هم درس خوانده بودند كه مي‌شد هم سطح دانشگاه. تازه بسياري از آنها به‌آمريكا هم مسافرت داشتند و هركدامشان يك يا چند دورة آموزشي هم در آن‌جا گذرانده بودند. بعد از اين برخورد رفتارشان اندكي عوض شد و آموزش سرعت بيشتري گرفت. در عرض 5 ـ6 ماه‌ اول من خودم معلم شدم. يك خلبان ديگر را هم معلم كردم كه خودمان بقيه خلبان‌هاي ايراني را مي‌برديم چك مي‌كرديم و معلم خلبان مي‌كرديم. بعد چندين مهندس پرواز هم چك نهايي شدند. چند نفر هم مسئول سوخت‌رساني شدند و از همة ‌اين نمونه‌ها معلم درست كرديم. تربيت كادر متخصص و كارآمد بسيار مشكل بود و من مجبور بودم براي پيشبرد كار هرروز با بسياري افراد، چه ايراني و چه آمريكايي، درگير شوم. برخي سبك كار ما را قبول نداشتند. مي‌گفتند نه قبول نيست. مي‌گفتم بگوييد اشكال كار ما چيست؟ چرا كادر آموزش‌ديدة ما نمي‌تواند معلم شود؟ مي‌گفتند نه‌اشكال ندارد. اما نمي‌تواند. مي‌پرسيدم چرا نمي‌تواند؟ يا بايد امضا كنيد يا بايد اشكالش را بنويسيد. خلاصه اين كه با درد سر بسيار در تمام رسته‌ها معلم درست كرديم.
در كنار اين نوع برخوردها بايستي از رفتار دوستانة تعداد ديگري از آمريكاييها ياد كنم. بسياري از مهندسان پرواز يا مسئولان سوخت‌رساني و خلبانهاي آمريكايي با ما رفتاري بسيار دوستانه داشتند و ما هم با آنها بهترين روابط را داشتيم. در ميان آنها يك مهندس پرواز بود به‌نام «سويلبر جانسن» كه با من خيلي دوست بود. او متوجه برخي مسائل شده بود و به‌صورتي دوستانه از من علت را پرسيد. به‌او گفتم ويلبر اگر تو فرماندة نيروي هوايي آمريكا بشوي و اگر نفر متخصص هم داشته باشي، آيا من را برمي‌داري ببري در نيروي هوايي؟ گفت نه معلوم است. گفتم من كه هيچ وقت فرمانده نيروي هوايي نمي‌شوم ولي اگر يك چنين كسي پيدا شود كه بگويد ما خودمان نفر متخصص داريم يا مي‌توانيم تربيت كنيم و چرا آمريكايي بياوريم اشكالي دارد؟ گفت نه‌اشكالي ندارد. گفتم الان قضيه ما هم همين طور است. نفرات ما تحصيلكرده هستند و قادرند در كمترين زمان تبديل به‌بهترين معلمان شوند. حرفهايي كه به‌ويلبر جانسن زدم واقعاً حرفهاي دلم بود. به‌قول آموزشهاي دورة ستاد ما در آن‌جا به‌فكر منافع ملي خودمان بوديم. چشم زاغ براي ما زياد مهم نبود. كار مهم بود. و نمي‌توانستيم و نبايد تحمل كنيم كه كساني كه به‌عنوان معلم و مربي از خارج به‌ايران آمده‌اند خودشان مثلاً قوانين را رعايت نكنند. من در اين مورد بسيار حساس بودم و عكس‌العمل نشان مي‌دادم.

مثلاً يك شب پرواز شب داشتيم. منطقة سوخت‌رساني ما كنارة بحر خزر بود. ما از اين طرف مي‌رفتيم آن‌جا، از طرف ديگر هواپيماهاي شكاري مي‌آمدند سوخت مي‌گرفتند. هواپيما وقتي مي‌آيد نزديك روي بال هواپيماي تانكر با يك فاصله معين مي‌ايستد. بعد دانه به‌دانه مي‌روند در زير دم، بنزينشان را مي‌گيرند و مي‌روند سرجايشان. بعد مسئول سوخت‌رساني مي‌گويد شمارة دو بيايد. بعد شمارة سه و همين طور تا آخر. من نگاه كردم ديدم دست چپم يكي از اين خلبانهاي فانتوم آمده. درست زير بال هواپيماي ما بود. به‌او گفتم شما فاصله‌ات خيلي نزديك است. ممكن است بخوري به‌هواپيماي ما. گفت نه خوب است. تا آن موقع نمي‌دانستم خلبان كيست؟ اما وقتي حرف زد از لهجه‌اش فهميدم آمريكايي است. گفتم طبق نوشتة كتاب، شما بايد سر بالت از سر بال ما فاصله داشته باشد. يعني بايد اگر از ما رد شدي بال به‌بال نشوي. خنده كوتاهي كرد و گفت من خودم كتاب را نوشته‌ام. گفتم خودت نوشته‌اي؟ گفت بله. در راديو داخلي از مسئول مربوطه كه احمدي نام داشت پرسيدم آيا مشغول بنزين دادن به‌كسي است؟ گفت نه. گفتم پس حواست جمع باشد كسي را جلو نياور. رفتم روي راديو خارجي گفتم خود شما كتاب نوشته‌اي؟ گفت بله. گفتم پس اين كتاب را هم من مي‌نويسم بگير! و با سرعت هرچه بيشتر پيچيدم توي شكمش. او يك عربدة وحشتناك كشيد و سوت شد به‌طرف كف زمين رفت. از آن‌جا هم كشيد بالا و با دستپاچگي گفت چه مي‌گويي؟ گفتم پرواز قطع است. ليدرشان را صدا كردم و گفتم پرواز قطع است. مي‌رويم، مي‌نشينيم. دور زديم و نشستيم. روز بعد ساعت9ـ10 بود كه يك سرهنگ آمريكايي به‌گردان ما آمد گفت ژنرال من را فرستاده كه‌از شما به‌خاطر رفتار خلبان‌مان معذرت خواهي بكنم. ژنرال شما و بقيه را براي آشتي‌كنان به‌ناهارخوري آمريكاييها دعوت كرده. گفتم من با كسي قهر نيستم كه‌ آشتي بكنم. اين هم صحبت معذرت نيست. خلبان مزبور خبط پروازي انجام داده و بايد تنبيه شود. به‌ژنرال بگوييد اين هواپيماي ماست. خلبان خود ما هم اگر اين كار را بكند ما باهاش همين كار را مي‌كنيم. اين دليل نمي‌شود كه چون خلبان آمريكايي است… گفت نه خواهش مي‌كنم ديگر وارد اين بحثها نشويد. ديدم منطقي حرف مي‌زند دعوتشان را پذيرفتم. چند نفري سوار شديم رفتيم قسمت آمريكاييها. چند تا آمريكايي و چند نفر از خلبانهايي كه آن شب مي‌پريدند حضور داشتند. يك سرگردي آمد جلو و گفت من آمده‌ام عذرخواهي؟ فهميدم او بوده‌است. گفتم اِ شما نويسندة كتاب هستيد؟ گفت خواهش مي‌كنم ديگر به‌ما از اين حرفها نگوييد. نشستيم غذا خورديم. مقداري صحبت دوستانه داشتيم و موقع خداحافظي گفت ديگر از من دلخوري نداري؟ گفتم نه ولي يك چيز را قبول داري؟ گفت چي؟ گفتم كتابي كه من نوشتم از كتاب تو بهتر بود. غش غش زد زير خنده و گفت قبول دارم با تمام وجودم، كتابي كه تو نوشتي خيلي بهتر بود.

------------------------------------------

۱- خاطرات سرهنگ خلبان بهزاد معزي ( بخش اول )

۲- خاطرات سرهنگ خلبان بهزاد معزي ( بخش دوم )

۳- خاطرات سرهنگ خلبان بهزاد معزي ( بخش سوم )

۴- خاطرات سرهنگ خلبان بهزاد معزي ( بخش چهارم )


۵- خاطرات سرهنگ خلبان بهزاد معزي ( بخش پنجم )

۶- خاطرات سرهنگ خلبان بهزاد معزي ( بخش ششم )

|+| نوشته شده توسط رضا رحمانی در شنبه دوازدهم اسفند 1385 و ساعت 5:24 بعد از ظهر | 

آخرین ارسال ها
توپولف "تابان " پس از فرود در شرايط اضطراري دچار سانحه شد
سانحه فوکر و ایرباس ایران ایر
علت سقوط توپولف کاسپین در قزوین مشخص شد
شرکت " آتا ايرلاين" تبريز فعاليت خود را آغاز کرد
هواپیمایی آتا
خروج ایرباس 300 هما از باند فرودگاه اهواز
سقوط آواکس نیروی هوایی ارتش
عکس های من از آسمان تبریز - سری اول
تصاویر هواپیماهای غیر نظامی سانحه دیده ی ایرانی
یه کلــوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف

Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar
استفاده از مطالب با ذکر لینک و نام عشق پرواز آزاد است