| صفحه اصلی | آرشیو کامل مطالب | عناوین مطالب | درباره من | درباره عشق پرواز | پیوند ها| ارتباط با ما |
|
خاطرات سرهنگ خلبان بهزاد معزي ( بخش پنجم )
فرماندهي گردان C130
يك نمونهاز روابطمان را بگويم. استواري داشتيم بهنام مرتضي افشار كه مسئول بارگيري و وزن و تعادل هواپيما بود. يك روز بهاتاقم آمد و بدون هيچ مقدمهيي گفت: «من ديگر با تو نميپرم. اين نامردي است». و مقداري از اين حرفهاي عصبي. بعد هم در را بههم كوبيد و رفت. هرچه فكر كردم كه علت را بفهمم نتوانستم.بچة كرمانشاه بود، يكي از دوستانش بهنام صفري زال را صدا كردم و پرسيدم. او هم كرمانشاهي بود. اول جوابي نداد و سرش را انداخت پائين. گفتم آمده سر و صدا راه انداخته. گفت ما هم شنيديم. گفتم بگو! اين جنبة خبرچيني ندارد ميخواهم كمكش كنم. گفت او يك سال است ازدواج كرده است و خانمش بچة شيرخوار يكي دو ماههاش را گذاشته اينجا و رفته كرمانشاه. الان بچهاش مانده روي دست افشار. گفتم چرا زودتر نگفتيد؟ سريع بهدفترم كه گروهبان پناهي بود گفتم يك برگة مرخصي بنويس براي افشار. منتها جزو مرخصي ساليانهاش ننويس. مرخصي را روزانه بده. 10-15روز برايش بنويس بگذار در جعبهاش. افشار برگه را ديده و همان شبانه با بچهاش رفته بود كرمانشاه. دركرمانشاه با خانمش آشتي كرد و بعد از 15روز برگشت. بلافاصله بهسراغ من آمد. وقتي وارد دفترم شد از پشت ميز بلند شدم و با او سلام و عليك گرميكردم و پرسيدم كجا بودي؟ سرش را انداخت پائين و هيچي نگفت. من باز حرفهاي متفرقه زدم. افشار همانطور كه سرش پائين بود گفت: « بزن توي گوش من!». گفتم چرا؟ دو مرتبهگفت: «بزن توي گوشم». رفتم بهطرفش سرش را بلند كرد. صورتش را بوسيدم. اشك توي چشمهايش جمع شد و گفت: «اگر توي گوش من بزني من راحتترم». گفتم چرا آخر مگر چه شده ؟ گفت: «خودت ميداني. من آمدم بهتو گفتم نامرد. تو هيچي نگفتي. اگر بزني توي گوشم من راحتتر ميشوم» گفتم پسر جان اين حرفها را نزن خوب نيست! من كه چيزي يادم نميآيد. افشار رفت و از آن بهبعد كسي بود كه واقعاً با جان و دل كار ميكرد. البته بقيه هم صميميكار ميكردند. من هم سعي ميكردم كه مسائلشان را حل كنم. اگر كسي كار داشت يا حالش خوب نبود يا بههر دليل ديگر نميخواست بپرد واقعاً مرخصي ميدادم. نتيجة اين برخوردها اين بود كه گردان ما در تمام 7سالي كه من فرمانده گردان بودم حتي يك سانحة هوايي نداشت. جريانها ادامه داشت تا اين كه دو گردانC130 مستقر در تهران بهجاي ديگري منتقل شدند و دو گرداني كه در شيراز بودند جاي آنها را در تهران پر كردند. گردان ما هم بهتهران منتقل شد. براي انتقال، فرمانده پايگاه شيراز سرلشكر اميرفضلي كه بعد از سرتيپ نورايي فرمانده شده بود بهگردان آمد. جريان انتقال را بهپرسنل گفت از آنهاپرسيد: «كي ميخواهد با هواپيما برود؟ كي ميخواهد با اتوبوس يا ماشين؟». يك عده گفتند با هواپيما و يك عده گفتند با ماشين. او همة اسامي را يادداشت كرد و بعد گفت: «اينها كه براي رفتن با ماشين اسم نوشتند همه با هواپيما ميروند و آنها كه ميخواستند با هواپيما بروند با ماشين ميروند». يك عدهاعتراض كردند و گفتند ما ماشين نداريم. اميرفضلي گفت: «اشكالي ندارد، با اتوبوس برويد» و بلافاصلهاز در رفت بيرون. ياد عماد يكبار با مرحوم عماد رام رفتيم ظفار. من خودم پرواز ظفار كم ميرفتم. گفتند عماد رام و خاطره پروانه ميخواهند بروند آنجا كنسرت بدهند و برگردند. ما رفتيم فرودگاه آنها را سوار كرديم و رسانديم. بيشتر خلبانهايي كه بهظفار پرواز داشتند سعي ميكردند بهخاطر فوقالعادة خوبي كه ميدادند شب بمانند تا پول بيشتري بگيرند. من بههردليل خوشم نميآمد. يعني اين نوع پولها را نوعي پول حرام ميدانستم. وقتي عماد را رساندم از او برنامهاش را پرسيدم. گفت تا ساعت 6و 7 شب كارمان تمام ميشود و برميگرديم. يك عده گفتند شب بمانيم. يك عده گفتند نه. عماد گفت حالا ببينيم، يا ساعت 6و نيم ميآييم يا شب ميمانيم. من گفتم آقاي عماد شب ماندن ندارد. سر ساعت 6و نيم هواپيما موتورش روشن است. سه چهار دقيقه منتظر ميمانم. اگر نياييد ميروم. گفت يعني ما را جا ميگذاري؟ گفتم نه! من ميروم اگر ميخواهيد بياييد. آنها رفتند كنسرتشان را دادند. بهافسرهاي ديگر گفتند كه من چه گفتهام. بهاو گفته بودند برويد چون او ميرود و معلوم نيست هواپيماي بعدي كي بيايد. من هم سر ساعت موتور را روشن كردم. يك دفعه ديدم از دور چند ماشين دارند چراغ ميزنند. گفتند عماد اينها هستند. دارند ميآيند. عماد با عجله خودش را رساند. وقتي بلند شديم عماد آمد گفت راست راستكي داشتي ما را ميگذاشتي و ميرفتي؟ گفتم من سر ساعت حركت ميكردم. دو سه بار گفت پس ما شانس آورديم. از آن بهبعد هربار كه من را ميديد ميگفت ما را جا نگذاري! ما سر موقع ميآييم. حتي اين اواخر كه مريض بود و ما رفتيم ديدنش همين را گفت. گفتم موقع بازگشت بهايران شما هميشه جا داريد. وقتي هم فوت كرد در مراسم تشييع جنازهاش داستان را بهدخترش گفتم و اضافه كردم كه موقع بازگشت بهايران حتماً يك صندلي را بهاسم او خواهم گرفت و عكسش را روي آن صندلي خواهم گذاشت.
شاه دستور داده بود نزديكهاي عيد هواپيماهاي نيروي هوايي بهاردن و لبنان و اين قبيل كشورها بروند و انواع ميوهها را براي بازار بياورند. ظاهراً سوبسيد هم ميدادند چون خيلي گران نبود.من چند پرواز بهاردن داشتم كه يكي از آنها مصادف بود با درگيري چريكهاي فلسطيني بود با ملك حسين. در هتل كه خوابيده بودم صداي رگبار شنيدم. از پنجره نگاه كردم ديدم درگيري شديدي است. نيروهاي دولتي با تانك و آر.پي.جي ميزدند و چريكها با مسلسل. صبح كه آمديم پايين جنازهها را در خيابان ديديم. فلسطينيها جنازههاي خودشان را جمع ميكردند و اردنيها هم از طرف ديگر جنازههاي خودشان را. يكي از اين جوانان فلسطين روبندهيي داشت كه صورتش را پوشانده بود. او را صدا زدم. 20-30دلار پول داشتم كه بهاو دادم. او لباس پرواز من را كه ديد تعجب كرد. چون لباس پرواز اردنيها هم شبيه ما بود. گفتم انگليسي بلدي؟ گفت بله. گفتم من اردني نيستم. ما ايراني هستيم آمدهايم اينجا سيب ببريم. بهپولي كه داده بودم اشاره كرد و گفت اين را چه كنم؟ گفتم بده بهسازمانت. خوشحال شد و با من دست داد و روبندهاش را باز كرد و چهرهاش را بهمن نشان داد. ميخواست بفهماند كه من را دوست خودش ميداند. هنوز قيافهاش در ذهنم ماندهاست صورتي استخواني و سوخته داشت با سبيلهايي سياه. بار بعد كه رفتيم بهاردن بهراهنمايمان گفتم ما را بهاردوگاه فلسطينيها ببر. برد و واقعاً رقتانگيز بود. چادرها را همين طور رديف زده بودند. كاميونهاي ارتشي ميآمدند براي نان دادن بهاهالي. نانها آجري بودند و دو سرباز آنها را پرتاب ميكردند براي مردم. زن و بچه و كوچك و بزرگ ميدويدند نانها را ميقاپيدند. بعد كاميون آب ميآمد. وضع فلاكتبار عجيبي داشتند كه روي من، هم بهعنوان يك انسان و هم بهعنوان يك مسلمان، تأثير بسيار زيادي داشت.
هواپيماهاي نيروي هوايي براي تعمير اساسي موتورهايشان بهاسرائيل برده ميشدند. در نتيجه پرواز بهاسرائيل زياد بود. من خودم خوشم نميآمد ونميرفتم. چون همانطور كهاشاره كردم يكي دو بار بهاردوگاه آورگان در اردن رفته و بهشدت تحت تأثير وضعيت رقتآور آنها قرار گرفته بودم. يك بار بهمن مأموريت دادند كه بهاسرائيل بروم. گفتم كار دارم و نميتوانم. گفتند تيمسار ميآيد و نميشود. هركاري كردم نروم نشد. بهناچار قبول كردم. روز قبل از پرواز رفتم يك دانه كيك كشمشي گرفتم. يك ليتر آب هم برداشتم و گذاشتم توي ساكم. پرواز كرديم. وقتي نشستيم خيلي ما را تحويل گرفتند. 24ساعت در آنجا بوديم. ساعت12 رسيديم تا ظهر روز بعد. دعوت كردند بهشام. من كيكي را كه برده بودم خوردم و رفتم سر ميز. گفتند چي ميخوري؟ گفتم هيچي. گفتند بستني و اين و آن و... گفتم هيچي! صبح روز بعد هم باقي ماندة همان كيكي را كه برده بودم خوردم. نزديكهاي ظهر قبل ازپرواز گفتند بياييد ناهار. من باز باقي مانده كيكي را كه برده بودم خوردم. خلاصهآنجا هيچ چيز نخوردم. موقع برگشت يك اسرائيلي ايرانيالاصل گفت در ضمن شما اينجا حتي لب بهآب ما هم نزديد! گفتم روزة عقبافتاده داشتم كه نخوردم. يا حالم خوش نبود و از اين بهانهها. تيمسار نورايي پهلوي ما نشسته بود و شاهد حرفهاي آن اسرائيلي بود. گفت قضيه چه بود كه تو هيچي نخوردي؟ چون بين ما مهندس پرواز مينشست سرم را بردم نزديكتر گفتم تيمسار شما اردوگاه آوارگان فلسطين را ديدهايد؟ گفت نه! گفتم من ديدهام. تيمسار يك نگاهي بهمن كرد و زير لب گفت راست ميگويي باركالله.ديگر پيگيري نكرد و بازگشتيم. پرواز با ارتشبد طوفانيان بهما مأموريت دادند ارتشبد طوفانيان را بهآبادان ببريم. قرار بود شب همانجا باشيم و روز بعد او را برگردانيم. البته بهما نگفتند اين مأموريت براي چيست؟ من هم چيزي نپرسيدم. موقع برگشتن طوفانيان صدايم كرد و گفت: «عروسي دخترم بود كه آمدم آبادان. دامادم يك آباداني است. يك عروسي برايش تهران گرفتيم، يك عروسي در آبادان». بعد دستش را آورد جلو و بهمن گفت دستت را بياور جلو. دستم را بردم جلو. يك مشت سكة پهلوي ريخت توي دستم و گفت اين شاباش سر عروس است. چون شگون دارد يك مشتش را براي تو آوردم. اگر ميخواهي بين بچهها تقسيم كن! نگاهش كردم. دستم را بردم جلو و تمام سكهها را ريختم كف دستش. خيلي تعجب كرد و گفت چيه؟ گفتم: «تيمسار من راننده تاكسي نيستم كه بهمن انعام ميدهيد! من خلبان نيروي هوايي هستم و اين هم يك پرواز است مثل ساير پروازها» و بعد تأكيد كردم كه من شوفر تاكسي نيستم. گفت: «اين حرف چيست كه ميزني؟ من گفتم شگون دارد». گفتم بههرصورت خيلي ممنون من از نيروي هوايي حقوق ميگيرم. چيزي نگفت و با غر غر زير لب رفت. چند تا از خدمة پرواز بهمن اعتراض كردند كه چرا نگرفتي؟ اگر نميخواستي بهما ميدادي! برگشتيم تهران. يك روز بعد صبح اول وقت تلفن كردند كه تيمسار خاتم احضارت كردهاست. و بهقدري عجله دارد كه گفته با هليكوپتر هم بروي. بهگردان هليكوپتر هم سپرده و جا برايم رزور كرده بود. فهميدم كار سريع و فوقالعاده است. بهسرعت رفتم دفتر خاتم. طبقة دوم بود. از در كه وارد شدم آجودانش گفت: «منتظرت است» و با ناراحتي پرسيد چي شده؟ گفتم خبر ندارم. در زدم، رفتم داخل و احترام گذاشتم و ايستادم. اصلاً منتظر من بود. گفت: «فلاني چرا بهطوفانيان توهين كردهاي؟» من هيچ نگفتم. گفت شنيدي چه گفتم؟ توهين كردهاي بهطوفانيان! گفتم من تيمسار توهين كردهام؟ گفت آره زنگ زده گفته توهين كردهاي. گفتم تيمسار اشتباه شده. او بهمن توهين كردهاست. گفت چي؟ گفتم ايشان بهمن توهين كرده است. بعد ماجرا را تعريف كردم. خاتم با تعجب من را نگاه كرد و گفت ديگر چه گفتي؟ گفتم كه گفتهام من خلبان نيروي هوايي هستم و از نيروي هوايي هم حقوق ميگيرم. گفت ديگر چي ؟ گفتم يك بار ديگر گفتم من مگر شوفر تاكسي هستم؟ گفت فكر كن ببين چي گفتي؟ گفتم تيمسار اگر چيز ديگري بود ميگفتم. خاتم همان جلو من آيفون زد بهآجودانش و گفت طوفانيان را بگير. بهمن هم گفت برو. از در آمدم بيرون. سر ميز آجودانش ايستادم. پرسيد چي بود؟ گفتم چيزي نبود يك سوءتفاهم شده بود. از توي اتاق خاتم صداي او را شنيدم كه داشت با طوفانيان دعوا ميكرد. صدايش هنوز در گوشم هست كه سرش داد ميكشيد: «مرديكه تو چكارهيي بهخلبان من انعام ميدهي؟». ديدم هوا خيلي پس است زودي در رفتم و آمدم بيرون. بعد ديدم خاتم گفته بود من را بهخاطر عدم قبول هديه تشويق بكنند! نظير جرياني كه با طوفانيان داشتم با علم نيز اتفاق افتاد. بهما گفتند علم ميخواهد از بيرجند بيايد، بايد يك هواپيما برود او را بياورد. من رفتم. او را سوار كردم و برگشتيم تهران. در فرودگاه مهرآباد جلو آشيانة سلطنتي پارك كرديم. اول او و بعد ما پياده شديم. چند دقيقه بعد علم آمد جلو و با لحن بسيار مؤدبانهاي گفت: «خيلي ممنون!» و دستش را آورد جلو. من دستم را بردم تا با او دست بدهم. ديدم يك مشت سكة پهلوي ريخت كف دستم. تا خواستم بگويم «آقاي علم» رفت توي آشيانه. بچهها گفتند چيست؟ گفتم هيچي باز انعام دادهاند! بهسرعت رفتم دنبال علم. ديدم در دستشويي است. ايستادم تا برگشت. تا من را ديد گفت: «جانم چيه؟». گفتم: «آقاي علم بيا!» دستم را بردم جلو. دستش را آورد جلو و گفت چيه؟ سكهها را ريختم توي دستش و گفتم: «ما اينجا راننده تاكسي نيستيم! يك پرواز شما است، يك پرواز ديگر، فرقي نميكند كه شما بهمن انعام ميدهيد». برگشت با دستپاچگي گفت: «اين مال من نيست! هديه اعليحضرت است! مال من مال اعليحضرت است!». گفتم: «من كار ندارم مال چه كسي است. ما كه راننده تاكسي نيستيم شما بهما انعام ميدهيد». يك نگاهي كرد و با تندي گفت: «گفتم كه مال كيست!». گفتم: « من هم خدمتتان عرض كردم كه من خلبان نيروي هوايي هستم». سرش را تكان داد و گفت بسيار خوب و رفت. روز بعد باز گفتند تيمسار خاتم كارت دارد. رفتم. آجودانش گفت برو منتظرت است. رفتم داخل ديدم پشت ميزش نشسته. احترام گذاشتم. خيلي عصبي نبود. سلام و عليك گرميكرد و گفت حالت خوب است؟ بعد اضافه كرد تو بهآقاي علم توهين كردي؟ گفتم نه تيمسار. گفت بهاعليحضرت؟ گفتم تيمسار من توهين بهكسي نكردهام. گفت ميدانم راستش را ميگويي بگو چه بوده؟ داستان را برايش گفتم و اضافه كردم كه علم بهمن گفت اين سكهها هدية اعليحضرت است. اين خوب نيست تيمسار. ما خلبان هستيم و از نيروي هوايي حقوق ميگيريم. گفت راجع بهاعليحضرت هيچ چيز ديگري نگفتهاي؟ گفتم نه تيمسار. ايشان گفت مال من مال اعليحضرت است من هم گفتم مال هركس باشد من هديه از شما نميپذيرم، چون راننده تاكسي نيستم. خاتم گفت باز هم فكر كن بهاعليحضرت چيز ديگري نگفتي؟ گفتم نخير من همين را گفتم. اگر شما فكر ميكنيد اين توهين است بگوييد. گفت نه اين توهين نيست. كار خوبي كردي نگرفتي. بعد همانجا آيفون زد بهآجودانش گفت آقاي علم را بگير. من آمدم بيرون اما اين بار ديگر صداي داد و بيداد نشنيدم. برگشتم پايگاه. فرمانده پايگاه كه همان سرلشگر اميرفضلي بود داستان را پرسيد. گفتم. با تعجب و حسرت گفت اِ نگرفتي؟ گفتم نه. خيلي دلش سوخته بود كه من نگرفتهام كه نصفي از آن را بدهم بهخودش. چند روز گذشت ديدم دستور تشويقم آمد. اين دو تا تشويق در پروندة من بود تا اين كه بعد از انقلاب حزباللهيها رفته بودند آنها را درآورده بودند. بهخيال خودشان ميخواستند پروندهسازي كنند. آنها را بهعنوان خوشخدمتي علم كرده بودند كه فلاني دو تا تشويق دارد. كساني كه با من آشنا بودند داستان را بهآنها گفته بودند. بههرحال خودشان هم فهميدند قضيهاز چه قرار است و صدايش را درنياوردند. ------------------------------------------ ۱- خاطرات سرهنگ خلبان بهزاد معزي ( بخش اول ) ۲- خاطرات سرهنگ خلبان بهزاد معزي ( بخش دوم ) ۳- خاطرات سرهنگ خلبان بهزاد معزي ( بخش سوم ) ۴- خاطرات سرهنگ خلبان بهزاد معزي ( بخش چهارم ) |+| نوشته شده توسط رضا رحمانی در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386 و ساعت 11:56 قبل از ظهر |
آخرین ارسال ها توپولف "تابان " پس از فرود در شرايط اضطراري دچار سانحه شد سانحه فوکر و ایرباس ایران ایر علت سقوط توپولف کاسپین در قزوین مشخص شد شرکت " آتا ايرلاين" تبريز فعاليت خود را آغاز کرد هواپیمایی آتا خروج ایرباس 300 هما از باند فرودگاه اهواز سقوط آواکس نیروی هوایی ارتش عکس های من از آسمان تبریز - سری اول تصاویر هواپیماهای غیر نظامی سانحه دیده ی ایرانی یه کلــوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف |
درباره وبلاگ
![]() آغاز فعالیت : 19 شهریور 1384
آرشيو موضوعی
هواپیماهای نظامیهواپیماهای مسافربری حوادث هوایی مطالب مختلف گالری خبر دفاع مقدس موشک و پدافند خاطرات خلبانان ناوگان شرکتهای هواپیمایی ایران پر بیننده ترین مطالب
خاطرات خلبان مخصوص شاهخاطرات فرمانده نیروی هوایی شاه پایگاه های شکاری ایران نیروی هوایی کشورهای همسایه تاریخچه نیروی هوایی ایران تصاویر مهمانداران هواپیما چگونه خلبان نظامی شویم؟ چگونه خلبان غیرنظامی شویم؟ هواپیماهای سانحه دیده ایرانی اولین وآخرین نمونه های هواپیماها امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |